
یک روزی غرورم رو می شکستن
می گفتم چرا باید اجازه بدم اینطور بشه؟
بعد فهمیدم لذت مردم سرزمین من تویه این کاره
گفتم هم فکر بشم باهاشون
دیدم با شیوه تربیتی خانواده من متفاوته خوشم نیامد
گفتم حتما غرور تو یک فکر غیر خدایی،نه اینکه خدا وجود نداشته باشه یعنی خدا من باشم و بقیه بنده
دیدم یک بلف احمقانست واسه خود بزرگ بینی کاذب
الان تازه دارم حس می کنم به یک کمال نسبی رسیدم
خیلی ها سعی می کنن کارهایی که خودشون انجام میدن و من انجام نمیدم رو بزرگ جلوه بدن تا من رو به شیوه قدیم کوچیک جلوه بدن
ولی هر دفعه که همون آدما واسه درد دل یا مشاوره واسه تصمیم یک کاری از جلد مسخره خود بزرگ بینی میان پیش من تا بهشون راهنمایی بدم بشتر به من ثابت میشه که من درست قدم بر می دارم
اون لحظه هست که می فهمم هرچی از این بنده خدا شنیدم به خاطر عقده هایی بوده که داشته
همه دچار خود بزرگ بینی هستیم،منم هستم ولی وقتی آدم حرفی برای گفتن نداره بهتره ساکت باشه و پشت سر هم فک نزنه
کاش می شد حسم رو تو نوشته هام بیارم
کاش کلید های کیبورد مثل ترتیب کلاویه هایی که آهنگ رو می سازن مفهوم رو برسونه
فقط می تونم بگم از من وحشی گری ساخته نیست
همتون رو می سپرم دست خداهایی که تو ذهنتون هست
امیدوارم تو این حماقتتون دست پا نزنید



ولی با خوندن پیامت خواب رو از چشمام گرفتی(لعنتی)
یک نگاه جدید بهم دادی.ممنون
